سخنان ناب:
اگردلشان دنبال امریکا و غیرامریکاست اعتمادنمیکنم.همه درست انتخاب کنند.
امام خامنه اي:وقتی باانقلاب وامام بیعت می‌کنید، انگار با پیغمبربيعت کرده‌اید.
تا کسی از اصالتها گفت، فوراً نگوینددارد تندروی میکند یا افراطی‌گری میکند
امام خامنه اي :نفوذ جریانی در ملت،بوسیله پول وجاذبه‌های جنسی
امام خامنه ای:مرگ بر امریکا دارای پشتوانه ی قوی عقلانی و منطقی
امام خامنه ای: عده ای سعی نکنند چهره امریکا را بزک کنند
امام خامنه ای:ارتباط و مذاکره با امریکا هم خیانت و هم حماقت است
امام خمینی (ره): سازش با شرق و غرب خودباختگی و خیانت به اسلام است
بعضی‌ها کارفرهنگی درداخل دانشگاه راباکنسرت واردوهای مختلط اشتباه گرفته‌اند

دیروز حماسه (نشریه378)

on . ارسال شده در دیروز حماسه

چند روز قبل از شهادت شهید زین الدین(فرمانده لشکر علی بن ابیطالب(ع))، از سردشت می رفتیم باختران.
 بین حرف هایش گفت: « بچه ها ! من 200 روز،روزه بدهکارم» چون  شش ساله هیچ جا 10 روز نمونده م که قصد روزه کنم.»

دیروز حماسه (نشریه377)

on . ارسال شده در دیروز حماسه

اوایل، صدام مرتب به اهواز موشک می‌زد. حسین  علم الهدی که از دانشجویان پیرو خط امام و تسخیر کنندگان لانه جاسوسی آمریکا بود، با یک تیم صد نفره، روزها در دبیرستان شریعتی به مجروحان رسیدگی می‌کردند و شبانه به عراقی‌ها شبیخون می‌زدند. آفتاب نزده همه‌شان اهواز بودند.

دیروز حماسه (نشریه376)

on . ارسال شده در دیروز حماسه

ده ماه بود ازش خبری نداشتیم. مادرش میگفت «حاج کریم! پاشو برو ببین چی شد این بچه ؟ زنده س؟ مرده س؟» می گفتم«کجا برم دنبالش آخه ؟ جبهه یه وجب دو وجب نیس.از کجا پیداش کنم؟» فرداش رفتیم نماز جمعه. حاج آقا آخر خطبه ها گفت: حسین خرازی را دعا کنید.آمدم خانه. به مادرش گفتم.گفت« حسین ما رو می گفت؟»

دیروز حماسه (نشریه375)

on . ارسال شده در دیروز حماسه

مرحله دوم عملیات والفجر چهار، ستون رزمندگان برای عملیات حرکت کرد که شهید خندان، سر ستون بود. وقتی به کمین دشمن رسیدیم ، همه عزا گرفته بودندکه چطور باید از این کمین رد شوند. فاصله ما تا نیروهای دشمن شش کیلومتر بود. «خدا یا چه کنیم؟»شهید خندان با یک اطمینان خاصی که فقط از دل او می توانست بلند شود، گفت: «مگر آیه وجعلنا یادتان رفته، همه بخوانید. قول می دهم کسی شمارا نبیند.»

دیروز حماسه (نشریه374)

on . ارسال شده در دیروز حماسه

و باز قصه رأس الحسین (ع)...
 داخل سنگر نشسته بود و قرآن می خواند، صدای سوت خمپاره ای بلند شد، سرم را پایین گرفتم، انگار ظرفی از خون روی صورتم پاشیدند.
او سرش جدا شده بود، اما هنوز لبهایش به هم می خورد و قرآن تلاوت می کرد.