سخنان ناب:
اگردلشان دنبال امریکا و غیرامریکاست اعتمادنمیکنم.همه درست انتخاب کنند.
امام خامنه اي:وقتی باانقلاب وامام بیعت می‌کنید، انگار با پیغمبربيعت کرده‌اید.
تا کسی از اصالتها گفت، فوراً نگوینددارد تندروی میکند یا افراطی‌گری میکند
امام خامنه اي :نفوذ جریانی در ملت،بوسیله پول وجاذبه‌های جنسی
امام خامنه ای:مرگ بر امریکا دارای پشتوانه ی قوی عقلانی و منطقی
امام خامنه ای: عده ای سعی نکنند چهره امریکا را بزک کنند
امام خامنه ای:ارتباط و مذاکره با امریکا هم خیانت و هم حماقت است
امام خمینی (ره): سازش با شرق و غرب خودباختگی و خیانت به اسلام است
بعضی‌ها کارفرهنگی درداخل دانشگاه راباکنسرت واردوهای مختلط اشتباه گرفته‌اند

دیروز حماسه (نشریه 340)

on . ارسال شده در دیروز حماسه

منوچهری شکنجه گر ساواک می گفت: هر بار که زنان انقلابی دستگیر شده را برای بازجویی می آوردیمشان، خودشان را با پتو می‌پوشاندند تا معلوم نشوند. یعنی تا زیر دماغ، پتو بودند. موقع بازجویی هم به سوالات جواب نمی‌دادند. من یک بار هم چشم اینها را ندیدم. همیشه سرشان پایین بود و می‌گفتند: «ما با نامحرم صحبت نمی‌کنیم. اگر هم مطلبی دارید روی کاغذ بنویسید ما هم روی کاغذ جواب می‌دهیم».
حیا و عفت آنها مرا دیوانه کرده بود!»

دیروز حماسه (نشریه 339)

on . ارسال شده در دیروز حماسه

 بهش مي گفتن: «آخه تو که پسر نيستي، چه جوري مي خواي بجنگي !؟ »
مي گفت:دفاع از وطن که زن و مرد و پير و جوان نداره . هرکس بايد هرکاري که از دستش برمياد ، بکنه. با اينکه سنش خيلي کم بود اصلا از جنگ و جبهه نمي ترسيد.به کسايي هم که مي ترسيدن مي گفت: « وقتي دشمن اومده تو شهرتون ، چرا نشستيد و هيچ کاري نمي کنيد !؟  همه بايد مبارزه کنن .»
 (شهيده سهام خيام دختری از هویزه)

دیروز حماسه (نشریه 338)

on . ارسال شده در دیروز حماسه

(خاطره ای از خواهر شهید مدافع حرم هادی ذوالفقاری): در فتنه سال 88 رفته بود بیرون، آجر به صورتش زده بودند، بعد از مدت‌ها با اینکه زمان نسبتا زیادی گذشته بود باز هم وقتی هادی می‌خندید جای زخم ایام اغتشاشات روی صورتش گود می‌شد.

دیروز حماسه (نشریه 337)

on . ارسال شده در دیروز حماسه

سردار جاویدالاثر حاج احمد متوسلیان زخمی شده بود. پایش را گچ گرفته بودند و توی بیمارستان مریوان بستری بود. بچه ها لباس‌هایش را شسته بودند. خبردار که شد، بلند شد برود لباس های آن ها را بشوید.

دیروز حماسه (نشریه 336)

on . ارسال شده در دیروز حماسه

بد وضعی داشتیم . از همه جا آتش می آمد روی سرمان نمی فهمیدیم تیرو ترکش از کجا می آید.فقط  یک دفعه می دیدم نفر بغل دستیمان افتاد روی زمین . قرارمان این بود که توی درگیری بی سیم ها روشن باشد، اما ارتباط  نداشته باشیم. خیلی از بچه ها شهید شده بودند. زخمی هم زیاد بود.توی همان گیرودار، چند تا اسیر هم گرفته بودیم. به یکی از بچه ها گفتم « ما مواظب خودمون نمی تونیم باشیم، چه برسه به اون بدبختا. ببر یه بلایی سرشون بیار.» همان موقع صدا از بی سیم آمد « این چه حرفی بود تو زدی؟ زود اسیرهاتون رو بفرستید عقب » صدای آقا مهدی (باکری)بود. روی شبکه صدایمان راشنیده بود. خودش پشت سرمان بود؛ صد و پنجاه متر عقب تر...