سخنان ناب:
اگردلشان دنبال امریکا و غیرامریکاست اعتمادنمیکنم.همه درست انتخاب کنند.
امام خامنه اي:وقتی باانقلاب وامام بیعت می‌کنید، انگار با پیغمبربيعت کرده‌اید.
تا کسی از اصالتها گفت، فوراً نگوینددارد تندروی میکند یا افراطی‌گری میکند
امام خامنه اي :نفوذ جریانی در ملت،بوسیله پول وجاذبه‌های جنسی
امام خامنه ای:مرگ بر امریکا دارای پشتوانه ی قوی عقلانی و منطقی
امام خامنه ای: عده ای سعی نکنند چهره امریکا را بزک کنند
امام خامنه ای:ارتباط و مذاکره با امریکا هم خیانت و هم حماقت است
امام خمینی (ره): سازش با شرق و غرب خودباختگی و خیانت به اسلام است
بعضی‌ها کارفرهنگی درداخل دانشگاه راباکنسرت واردوهای مختلط اشتباه گرفته‌اند

دیروز حماسه (نشریه 323)

on . ارسال شده در دیروز حماسه

ماه مبارک رمضان باعث می‌شد هر یک از رزمندگان به نوعی خود را بیش از پیش برای میهمانی خدا آماده کنند برای همین چند روز پیش از فرا رسیدن ماه رمضان در سنگرهای انفرادی یا جمعی حال و هوای ماه رمضان حاکم می‌شد.

دیروز حماسه (نشریه 321)

on . ارسال شده در دیروز حماسه

اولين‌ دوره‌ي‌ نمايندگي‌ مجلس‌ داشت‌ شروع‌ مي‌شد.
به‌ (سردار شهید) حاج ابراهیم همت‌ گفتم: ‌«خودت‌ رو آماده‌ كن‌، مردم‌ مي‌خواهندت‌.» قبلاً هم‌ بهش‌ گفته‌ بودم‌. جوابي‌ نمي‌داد. آن‌ روز گفت:‌

دیروز حماسه (نشریه 320)

on . ارسال شده در دیروز حماسه

تعطیلات به پایان رسید اما از یاد نبریم که...
گفت: روز ۱۳ فروردین. طبق روال سالهای گذشته، وسایل لازمه گردش را در ماشین جابجا می کردم که پیرزن خوش رویی را که مقابل خانه اش در یک صندلی کوچک نشسته بود و با تسبیح ذکر می گفت، دیدم...!

دیروز حماسه (نشریه 319)

on . ارسال شده در دیروز حماسه

خاطره ای از همسر سردار شهید عبدالحسین برونسی:
 از خواب پریدم کسی داشت بلند بلند گریه می کرد! ...
رفتم توی راهرو حدس می زدم عبدالحسین بیدار است و دارد دعایی می خواند وقتی فهمیدم خواب است اولش ترسیدم بعد که دقت کردم دیدم دارد با حضرت فاطمه زهرا (سلام الله علیه) حرف می زند.حرف نمی زد ناله می کرد و درد و دل اسم دوستان شهیدش را می برد مثل مادری که جوانش مرده باشد به سینه می زد و تو های و هوی گریه می نالید: اونا همه رفتن مادر جان پس کی نوبت من می شه؟ آخه من باید چه کار کنم؟...

دیروز حماسه (نشریه 318)

on . ارسال شده در دیروز حماسه

توی خط بودیم... اوضاع خیلی خطرناک بود... حاج حسین خرازی هم اومده بود همونجا...
نگران بودیم، ولی باید این کار را می کردیم. با زبان خوش چند بار به حاج حسین گفتیم جای فرمانده لشکر این جا نیست، گوش نکرد.
محکم گرفتیمش ، به زور بردیم ترک موتور سوارش کردیم. داد زدم «یالا دیگه . راه بیفت.» موتور از جا کنده شد. مثل برق راه افتاد.
خیالمان راحت شد. داشتیم بر می گشتیم ، دیدیم حاج حسین از پشت موتور خودش را انداخت زمین، بلند شد و بازم دوید طرف ما...